موضوعات وبسایت : سلامت

خجالت از آمپول

خجالت از آمپول

نویسنده : علیرضا | زمان انتشار : 24 بهمن 1400 ساعت 10:16

جهت درج تبلیغات با قیمت مناسب در این سایت میتوانید به آی دی تلگرام زیر پیام دهید

@AlirezaSepand



در این پست یک مطلب با عنوان خجالت از آمپول را مطالعه خواهید کرد.

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white انگیزه12

عضویت: 1387/09/18

تعداد پست: 7987

تازه کلاسای بالینی تو بیمارستان شروع شده بود یکی از دوستام سرما خوردگی بدی داشت وگلوش عفونت کرده بود منم تو حس همونجا ویزیتش کردمو واسش یه پنی سیلین تجویز کردم

sm_25.gifsm_33.gif

رفتیم از داروخانه بیمارستان گرفتیم وبردیم اتاق استراحت که تزریقش کنیم امپولو اماده کردمو که لوس بازی دوستم شروع شد که وای نه درد داره نمیزنم و....

sm_32.gif

از من اصرار وازاون انکار

sm_59.gif

اخرش راضیش کردم یکم لیدوکایین توش بریزیم تا بی حس بشه حالا امپول به دست رفتیم تو بخش که لیدوکایین بگیریم غافل از اینکه امپول پنی سیلین داره تبدیل به بتن میشه

sm80.gif

توی بخش همون سوپروایزر فضول که ذکر خیرش بود کنار استیشن وایساده بود چاره ای نبود باید یکیمون سرشو گرم میکرد تا اون یکی یکم لیدوکایین برداره دوستم شروع کرد به صحبت کردن وسرشو گرم کرد ومنم با سرعت نیم سی سی لیدوکایین از ویال کشیدم خدا منو ببخشه واسه نیم سی سی لیدوکایین چه فیلمی بازی کردیم

sm01.gif

حالا میخواستیم بریم مگه اون رضایت میداد تازه سر درد دلش واشده بود حدود یه 20 دقیقه ای ما رو به حرف گرفت و در این فاصله امپول پنی سیلین داشت تبدیل به قویترین بتن دنیا میشد

sm80.gif

بالاخره موفق شدیم از دستش دربریم وموقع تزریق امپول شد

sm_32.gif

دراخرین لحظه سرنگو گرفتم جلو صورتم که هواگیری کنم که تا پیستون رو بردم بالا یهووووووو سر سوزن پرتاب شد خوب اخه بتن که تزریق نمیشه منو دوستمم که میترسیدیم بره تو چشممون هردو چشمامونو با دست گرفتیم ولی وقتی چشمامونو باز کردیم اثری از سر سوزن نبود که نبود تموم اتاقو گشتیم تشکها زیر تخت پتو ها تو لباسامون نبود که نبود دیگه میخواستیم بریم عکس رادیولوژی بگیریم ببینیم سوزنه کجامونه

sm01.gif

خلاصه که اخرش پیدا نشد دوستمم از امپول زدن نجات یافت حالا بماند که هرروز که رو تخت مینشستیم توهم میزدیم سوزنه تو تنمون فرو رفت

sm01.gif

6 سال بعد تو همون بیمارستان کار میکردم و اتاق استراحتم همون بود یه روز که رو تخت دراز کشیده بودم یدفعه نگاهم به سقف افتاد که یه چیز ابی توش فرو رفته بود

sm09.gif

باورتون میشه سر سوزنه بود

sm80.gif

ولی عوضش سقف اتاق 6 سال هیچ عفونتی نگرفته بود اخه پنی سیلین تزریق کرده بود

sm64.gif

خدایا شکرت که پسر آسمونی منو برگردوندی خوش اومدی عسلم تولدت مبارک

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white انگیزه12

عضویت: 1387/09/18

تعداد پست: 7987

اره دقیقا نشون میده بیچاره ها یی که اونجا بودن از کار زیاد وخستگی یا رو تخت دراز نکشیدن یا اگرم به تخت رسیدن تو مرحله بیهوشی بودن که هیشکی ندیده بودش

خدایا شکرت که پسر آسمونی منو برگردوندی خوش اومدی عسلم تولدت مبارک

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

چند روز قبل از عید رفتم مهدکودک دخترم که عیدی بدم به مربیاشون نمیدونم چرا هول شدم به معلم زبانش گفتم تولدت مبارک?

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

رفته بودم یه قرار داد مهم بنویسم طرف هم یه اقای محترم بود قرار داد که بسته شد و چک کرفتم خیلی ذوق زده بودم. اقاهه گفت بگم براتون شربت بیارن گفتم نه الان موقع اومدن هم اب میوه خوردم مسیرم طوانیه یه وقت.. بعد خودم خفه شدم چون هنه فهمیدن میترسم جیشم بگیره?

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

یه بارم زنگ زدم خونه یکی از فامیلهای شوهرم که فوت پدرش رو تسلیت بگم. زن بیچاره با صدای غمزده گوشی رو برداشت و گفت ب له. منم انگار به شنگول منگول زنگ زدم گفتم سللام اگه گفتی من کیم؟؟ من?؟ اون بیچاره?

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

رفته بودم دکتد دکتره تازه از مسافرت اومده بود منم به جای این که بگم رسیدن به خیر گفتم سفر به خیر

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

یه بارم رفته بودیم ختم بعد نوه این اقایی که فوت کرده بود خواستگار نن بود. من برای بار اول میدیدمش و خیلی پسندیده بودمش بعد موقع خداحافظی که همه دست میدادن و تسلیت میگفتن و ابراز غم و ادوه نوبت من که شد با نیش باز دست اقا روگرفتم و گفتم خیلی خوشحال شدم

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مریم1397

عضویت: 1393/10/06

تعداد پست: 430

مامی مارینا احتمالا شما همزاد انگیزه اید اماخودتون خبر نداشتین

خدایـــــــــــــا؛

بابت هر شبی که بی شکر تو سر بر بالین گذاشتم

بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغازش کردم

بابت لحظات شادی که به یاد تو نبـــــودم

بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم

بابت هر گره که به دستم کور شد و تو را مقصر دانستم

بابت همه گناهانی که مرتکب شده ام و همه گناهانی که بعدامرتکب میشوم مرا ببخش و گنهانم را به نیکی تبدیل فرما ای کریم

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

یه بار تو دوران دانشجویی دنبال یه ابزاری میگشتم که گیر نمیومد بالاخره یه جا ته یه کوچه تویه ابزار فرشی داغون پیدا کردمش از هولم به جای ای که بپرسم چنده ابزار رو از دیت اقاهه کگرفتم و کیف پولمو قلمبه گداشتم کف دستش و اومدم بیرون

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

وای یه مدت ما تو اسباب کشی بودیم تو این مدت هر شب میرفتیم خونه مادر شوهرم میخوابیدیم بعد کم کم اسباب کشی تموم شد و باید خونه خودمون میموندیم ولی من هنوز حوصله خونه شلوغ شلم شربامو نداشتم و دوباره رفتیم شب خونه مادر شوهرمگ شوهرم با کلی خجالت و تک و تعارف گفت مامان ببخشا خیلی مزاحم شدیم ولی یه امشبم اگه مزاحم نیستیم بمونیمگ نادر شوهرم اومد دهن باز کنه که بکه بنونین نن بلند داد زدم نه نزاحم نیستیم بابا... میمونیم بعد خودم شوکه شدم خفه خون گرفتم. من? مادر شوهرم? شوهرم?

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

یه بار رفتم واسه مادرم شورت بخرم چند مدل شورت ردیف کرد جلوم. فروشنده هم مرد بود.هی این شورتارو زیر و رو کردم گفتم اخه سایزشو نمیدونم.اقاهه که عصبانی شده بود گفت خانوم شما سایزشو ندونی پس من بدونم؟؟؟?

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

blank-loading.png?width=80&height=85&crop&bgcolor=white مامی_مارینا

عضویت: 1393/03/09

تعداد پست: 415

انگیزه جون مرسی. مناون صفحات اول تاپیک هم چند تا سوتی دارم ولی جدیدااصلا دیگه زنجیر پاره کردم.راه میرم و میسوتم?

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش. می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟




ارسال نظر

نام


ایمیل


نظر